m4sur16ucz8e9yxqtiaq1

وقتی به دلائل علما راجع به تبدیل میمون به انسان توجه میکنیم می بینیم ما هم با کیس مرت هم عقیده هستیم یعنی دلایل آنها بسیار سست است و بهیج وجه قانع کننده نیست. پس ما یا باید مثل طرفداران کتب الهی بگوئیم خدا آدم را از اول جداگانه و کامل خلق کرد و فرضیه داروین مهمل است و یا اگر بخواهیم فرضیه داروین و تبدیل میمون به انسان را قبول کنیم باید علل دیگری برای این تبدیل پیدا کنیم.حال برگردیم به فرضیه کیس مرت.

وی میگوید این مغز که ما هنوز نمیدانیم چطور فکر میکند و چطور افکار را ضبط میکند در ضمن تمام فعالیتهای بدن ما را تنظیم مینماید. مثلاً عمل نمو مو و احساسات جنسی از غده ای در وسط مغز کنترل میشود که نام آن هیپوفیز است.

میمونی که سرسلسله و جد بشر شد ظاهراً روزی از گرسنگی یا بر حسب اتفاق مغز یک میمون دیگر را خورد و متوجه شد که این خوراک احساسات جنسی او را تحریک و تقویت مینماید. این کشف باعث شد که مثل یک معتاد دنبال خوراک مغز همجنسان خود بیفتند. بعداً متوجه شد که خوراک مغز ضمناً هوش او را هم زیاد میکند. این کشف باعث پیدایش آدم خواری شد و در تمام دوره تکامل بشر ادامه داشت. بواسطه خوردن مغز همنوعان خود هم حجم مغز و هم قدرت تفکر آن بطور غیر عادی روبفزونی رفت. و در ضمن تعادل فعل و انفعالات غده هیپوفیز بر هم خورد که یکی از آثار آن ریختن موهای بدن این موجود بود. ریزش مو باعث شد که بدن نتواند درجه حرارت لازم را حفظ کند و احساس سرما مینمود ولی فکر او هنوز به اندازه ای رشد نکرده بود که برای خود لباس تهیه کند. اتفاقاً متوجه شد که خوراک گوشت گرمای بیشتری تولید میکند. این بود که در اثر ریختن موی بدن گوشت خوار شد. از این موقع شروع کرد به شکار حیوانات و بعداً آموخت از پوست آنها برای خود لباس تهیه نماید.

عدم تناسب بین جثه ای که در حالت اولیه باقی نمانده بود و شعوری که بی تناسب زیاد شده این موجود را وادار به اعمالی کرده که برای آینده او خطرناک است ولی خود او این بیماری و عدم تعادل را ترقی و از خواسته های خداوند میداند. کیس مرت میگوید: « بنابراین فهم و شعور خوراکی است و آدمیزاد از آدمخواری بوجود آمده است. . . ».

سالها پیش وقتی دریانوردان اروپائی برای غارت به قاره های دیگر و سرزمینهای ناشناخته هجوم آوردند بمردمی از نژادهای دیگر برخوردند و متوجه شدند که در اغلب این سرزمینها مخصوصاً در قسمتهای واقع در نیم کره جنوبی آدمخواری معمول است. این رسم در بعضی قسمتهای آسیای جنوب شرقی، افریقای مرکزی، امریکای جنوبی و جزایر اقیانوسیه هنوز دیده میشود.

جمجمه هائی که متعلق به 50000 سال پیش پیدا شده اغلب تنها و بدون استخوانهای بدن دیده شده و در زیر پیشانی سوراخ شده اند. بعضی اوقات در میان سر خراشهائی دیده میشود که معلوم است مغز را با ابزاری تراشیده و در آورده اند. در غارهائی که استخوانهای آدمی پیدا شده معمولاً تعداد سر بیش از استخوانهای بدن دیده میشود و این خود دلیل براینست که اشخاصی را شکار کرده و فقط سر آنها را برای استفاده از مغز آن به این محل آورده اند. آثاری که در حفریات دیده شده اینطور نشان میدهد که آدم خواری از بدو تبدیل میمون به انسان شروع شده است.

در بعضی قسمتهای دنیای امروزه منجمله مالزی، اندونزی، فیلیپین و افریقای مرکزی هنوز آدمخواری در خفا معمول است.

اشخاص شکاک خواهند پرسید آیا شعور میمون بحدیست که در پی تحریک جنسی باشد؟ کیس مرت برای جواب این سوال موضوع ذیل را نقل میکند: میگوید در دامنه های هیمالیا، در کشمیر، نپال و افغانستان علفی میروید که سلادین نامیده میشود. این علف احساسات جنسی را تحریک میکند. وقتی موقع چیدن آن میرسد مردم در جمع آوری آن شتاب میکنند چون رقیب زرنگ و سرسختی دارند و آن میمونها هستند.

کیس مرت برای تحقیقات بیشتر بین اقوامی که آدم خواری میکنند رفته و از اشخاصی که خود یا پدرانشان آدم خواری کرده اند سوالاتی کرده است. در جاوه و گینه جدید که آدمخواری تقریباً 80 سال قبل ممنوع شد. بجای شکار آدم از پیرمردان نزدیک بمرگ با موافقت پسران آنها استفاده کرده آنها را از پشت سر مضروب میکنند و نعش را فوراً قطعه قطعه کرده کمی پخته میخورند ولی مغز سر را خام و قبل از سرد شدن میخورند و معتقدند اگر سرد بشود اثرات آن از بین میرود. میگوید خوراک مغز انسان فهم و دانش را افزایش میدهد.

کیس مرت میگوید خیال نکنید امروزه آدمخواری اگر باشد فقط بین مردم نیم وحشی و در جنگلهای دور افتاده اتفاق میافتد بلکه اشخاصی که تربیت مسیحی دیده و لباس اروپائی پوشیده اند نیز در این مراسم شرکت میکنند. اما بشرمتمدن آدم نمیخورد و آنرا منع میکند ولی در جنگهای خود برای حرص و هوس و با بنام دین در 4000 سال گذشته بیش از 3 میلیارد از همنوع خود کشته است.          

میگوید آدم خواری و تبدیل میمون به انسان از سرزمین بین النهرین شروع شد و به تمام دنیای آنروز سرایت کرد. بعد از 200000 سال این رسم به جزائر جنوبی اقیانوس آرام و اطراف استرالیا و گینه جدید رسید. از این جهت مردم این سرزمینها نسبت بسایر اقوام عقب مانده ترند. بعضی از نژادهای این حدود قادر بشمارش بیش از 3 تا 5 نمیباشند و مغز آنها بیش از 900 الی 1100 سانتی متر مکعب حجم ندارد. چون هوش در نتیجه آدمخواری و استفاده از مغز افراد همنوع بوجود آمده مللی را که دیرتر شروع به آدمخواری کرده اند نمیتوان با تربیت به سطح معلومات ملل متمدن امروز در آورد زیرا مغز آنها استعداد آنرا ندارد.