وقتی انسان قضایای ویتنام را میخواند از خود میپرسد آیا واقعاً ممکن است بشر اینقدر شقی باشد؟ مردم بیطرف و بیگناه از سه طرف زیر فشار واقع میشدند. از طرف مهمانان ناخوانده (اول فراسویها و بعد امریکائیها )، از طرف مأمورین دولت ویتنام بجرم طرفداری از ویتکنگهای کمونیست و از طرف ویتکنگها برای ارعاب مردم و جلوگیری از همکاری با دولت « مرتجع ». بعد از اینکه هوشه مین در 1945 جمهوری دموکراتیک ویتنام را اعلام کرد یک کشتی جنگی فرانسه برای ارعاب مردم بندر های فونک را بمباران کرد و 6000 نفر اهالی شهر و مردم فراری بیگناه را کشت.از وقتی که امریکائیها وارد کارزار شدند روسها به ویتنام شمالی کمک میکردند.هواپیماهای امریکا در طول این جنگ چقدر بمب روی این مردم بی دفاع ریختند. جنگهای ویتنام تا سال 1973 دو میلیون تلفات داد که نصف آن مردم غیر نظامی بودند. عده فراریهای بیخانمان به هنگام متارکه به 11 میلیون رسیده بود. یکنفر سرباز امریکائی برخورد خود را با سه نفر زن شرح میدهد. میگوید:« امروز مجبور شدم سه نفر زن رابکشم چون آگر من آنها را نمیکشتم خود کشته میشدم. یکی از آنها یک تفنگ داشت و دو نفر دیگر کاردهای بزرگی در دست داشتند. یکی یک طفل کوچک در بغل داشت. من زنها را کشتم. طفل روی زمین افتاد و مادرش را صدا میزد. رئیسم دستور داد او را هم بکشم ولی من قادر نبودم. سرباز دیگری بچه را کشت و اجساد را سوزاندیم. این پیش آمد طوری در من اثر کرد که اشکم جاری شد و شب خوابم نمیبرد. فرضاً آن سه زن را هم برای دفاع از خود مجبور بودیم بکشیم ولی آن طفل چه گناهی کرده بود؟ »

  

شخص دیگری میگوید: « دو بچه را دیدم یکی در حدود شش و دومی سه سال داشت. سربازها تیراندازی میکردند برادر بزرگتر خود را روی برادر کوچکتر انداخته او را میپوشاند ولی بالاخره هر دو را کشتند. » شخص دیگری فجایع ویتنام و شرح رفتار امریکائیها را با مردم آن سرزمین نوشته میگوید: « مردی را که پایش شکسته بود برای تحقیقات آوردند. در ضمن سوالات یک نفر سرباز بپای شکسته او لگد میزد. بعد افسر بازپرس با چاقو به شکم او خط میکشید و بالاخره چاقو را فرو کرده او را کشت. سربازی شکمش را پاره کرده کیسه صفرای او را بیرون کشید و بعنوان یادگار نگه داشت. »

قاره دیگری که برای بدست آوردن مستملکات مورد هجوم ملل اروپائی واقع شد آفریقا است که در قسمتهای مختلف آن هنوز کشمکش و کشتار ادامه دارد و صاحبان واقعی این سرزمین ها برای کسب آزادی و استقلال دسته های چریکی تشکیل داده و با اشغالگران میجنگیدند.

 موسولینی با تشکیلات و قشون فاشیست خود در 1936 برای بدست آوردن مستملکات به حبشه حمله کرد و برای پیشرفت سریع هواپیماها دسته دسته حرکت کرده بروی این سرزمین و مردم بیدفاع آن سم فرو ریختند. رودخانه ها، دریاچه ها و چراگاه ها را مسموم کرده زن و بچه و حشم را نابود مینمودند.

  

اهالی الجزایر از 1954 علیه اشغال فرانسویان طغیان کردند و هشت سال برای بدست آوردن استقلال جنگیدند. در این کشمکش ها از دو طرف همه نوع فجایع سر زد. مثلاً در یک مورد در سال 1955 چریکها در محلی پنجاه نفر از فرانسویان غیر نظامی را کشتند. فرانسویها بتلافی 15000 نفر بربرهای آن محل را قتل عام کردند.

در بخش دیگری از آفریقا اهالی کنیا از 1948 تشکیلات چریکی به نام مائومائو را بوجور آورده مشغول فعالیت برای بدست آوردن استقلال شدند. در اینجا 5000 اروپائی یک چهارم تمامی زمین های قابل کشت را در اختیارداشتند و 4/3 زمین و آنهم قسمتهای نامرغوب را برای کلیه جمعیت سیاهپوست گذاشته بودند. بیش از 60 درصد از در آمد خالص این سرزمین به جیب این یک مشت اروپائی میرفت. در طول مدت کشمکش چریکهای مائومائو نه فقط انگلیسیها بلکه قبائل سیاه پوست طرفدار آنها را هم میکشتند. انگلیسیها نیز در مقابل تا سال 1956 بیش از 1500 سیاهپوست را توقیف و بیش از 12000 نفر را اعدام کردند. بالاخره در 1960 کنیا استقلال خود را بدست آورد.

جنگهای داخلی قبائل نیجریه و حملات چریکهای آزادی طلب سیاه پوسدر ت رودزیا و آنگولا علیه حکومت سفید پوستان و کشمکش های دیگر سالهاست که تلفات زیادی به این قاره تحمیل می کند. در نتیجه این جنگها غالباً ایجاد قحطی میشود. تنها در 1970 در بیافرا 5/1 میلیون انسان بی گناه – بیشتر بچه ها – از گرسنگی تلف شدند.

و اما قاره امریکا از همان هنگامی که بوسیله کریستوف کلمب شناخته گردید مورد هجوم ملل اروپا واقع شد .قسمتی از شرح حال سرخپوستهای آن را قبلاً آورده ایم. در اغلب ممالک امریکای لاتین حکومت دیکتاتوری حکمفرماست و مردم تحت فشار و در عذاب زندگی میکنند. در انقلاب مردم ونزوئلا علیه اسپانیائیها در اوائل قرن نوزدهم از یک میلیون سکنه 250000 نفر در اثر آتش جنگ و قحطی جان خود را از دست دادند. حکومت اغلب این ممالک در دست عده معدودی سرمایه دار و زمین دار است و حکومت پلیسی مانع هر نوع دموکراسی میباشد.در شیلی که سالوادر آلنده توانست یک حکومت دموکراسی بوجود بیاورد سرمایه داران خارجی دست از تحریکات برنداشته و او را سرنگون کردند. در برزیل مردم فقیر و سرخپوستها از گرسنگی میمردند. زمین خواران سرمایه دار برای تهیه زمین زراعتی جهت فروش به اروپائیهای تازه وارد جنگلها را نابود میکنند. بدبخت ترین مردم سرخپوستها هستند. یک نفر سوئدی که برای تلویزیون مدارک جمع آوری میکند میگوید: « ما نتوانستیم مانع از بین بردن میلیونها یهودی بدست هیتلر بشویم. الان هم در امریکای لاتین همین عمل نسبت به هشت میلیون سرخپوست انجام میگیرد ولی مردم دنیا چشمهای خود را بسته اند. »

این زمین خوارها هر جا سرخپوستها را مانع نقشه های خود میبینند بهر وسیله شده آنان را از سر راه خود بر میدارند. آدمکش استخدام میکنند، به دهات آنها حمله میکنند، خانه ها را ویران میکنند، مردم را به مسلسل میبندند و میکشند و بقیه را به عملگی میبردند. بعضی از قبائل سرخپوست را با این عملیات بکلی نابود کرده اند. یکنفر روزنامه نویس امریکائی عده سرخپوستهای باقی مانده را در برزیل 50000 نفر تخمین میزند ولی میگوید گمان نمیکنم تا آینده نزدیک یکنفراز آنها باقی بماند.

یکنفر محقق سوئدی میگوید: « در 1964 در پرو هواپیمایهای قشون در بالای دهات سرخپوستها پرواز کرده آنها را بمسلسل بسته و بمب آتش زا پرتاب میکردند. . . قبیله ای را که بین دو مملکت کلمبیا و ونزوئلا سکنی داشت از دو طرف تحت فشار قراردادند. پیشتر عده این قبیله در حدود 5000 نفر بود. 15 سال بعد به 1500 نفر رسیده بود و امروزه فقط 300 نفر باقی مانده است.

جنگهای چریکی و عملیات تروریستی برای بدست آوردن استقلال منحصر به افریقا نیست بلکه نمونه آن هنوز در اروپا باقی است: عملیات چریکی ایرلندیها علیه انگلیسیها. انگلیسیها در اواسط قرن دوازدهم میلادی به ایرلند لشکرکشی کرده و آنرا تبدیل به یکی از مستملکات خود نمودند. زمینهای زراعتی مرغوب را در طول چند قرن 750 نفر انگلیسی خریداری یا تصاحب کردند و فقط نصف زمین قابل کشت در دست مردم ایرلند باقی ماند.

ایرلندیها از آن تاریخ مرتب دست به عصیان زده و انگلیسیها هم هر گونه انقلاب را با بیرحمی خاموش میکردند. اواخر قرن شانزدهم در حدود 600 نفر از انقلابیون در جزیره کوچکی مخفی شده بودند.

انگلیسیها آنها را با زن و بچه قتل عام کردند. یکنفر تاریخ نویس انگلیسی میگوید کشتن یک ایرلندی از کشتن یک سگ هار آسانتر بود.

اختلاف مذهبی پروتستان و کاتولیک در قرن هفدهم مزید بر علت شد. مردم فقیر ایرلند در سال 1641 علیه ملاکین انگلیسی قیام کرده آنهائی را که نتوانسته بودند خود را بموقع بداخل قلعه مستحکم برسانند کشتند. دولت انگلیس هم قشون فرستاد و بتلافی مردان آنها را قتل عام کرد.

در اواسط قرن نوزدهم ایرلندیها تشکیلات چریکی منظمی بوجود آوردند و تقاضای استقلال نمودند. عملیات پارتیزانی از آن روز ادامه داشت تا در جنگ بین المللی اول به اوج خود رسید. بالاخره در سال 1949 ایرلند استقلال خود را بدست آورد ولی قسمتی از شمال جزیره هنوز تحت تسلط انگلیس است و ایرلندیها برای آزادی آن میجنگند. آزادی طلب های ایرلند خرابکاری میکنند. در اماکن عمومی بمب منفجر میکنند و انگلیسیها هم انتقام میگیرند.مردم بیگناه در این میانه خسارت دو طرف را با جان و مال خود میپردازند.