تاریخ یهود و مظالم روم
یکی از مللی که در طول تاریخ به طور مکرر زیر فشار قرار گرفته و تلفات بسیار داده ملت یهود است که مخصوصاً بواسطه پرستش خدای یکتا و عدم احترام خدایان ملل دیگر طرف بغض واقع میشده است. تاریخ یهود با مهاجرت ابراهیم از شهر سومری اور شروع می شود. ابراهیم حدود 1900 سال قبل از مسیح با خانواده خود از اور بطرف شمال حرکت کرد و گله خود را برای چرا نزدیک شهر ییلاقی حران برد. در اینجا از قافله هائی که از جنوب غربی می آمدند وصف سرزمین خرم اطراف رود اردن را شنید و تصمیم گرفت با خانواده و حشم خود به آنجا برود. این سفر چند ماه طول کشید و از بیابان های خشک بالاخره به ارض موعود رسیدند و در سرزمین کنعان ماندند.
یعقوب با پسرانش در سرزمین کنعان زندگی میکرد. بین پسران یعقوب یوسف از همه عزیزتر بود و از این جهت برادران به او رشک می بردند تا روزی که یوسف خوابی دید و خواب خود را برای پدر تعریف کرد. گفت خواب دیدم خورشید و ماه و یازده ستاره به من سجده میکنند. یعقوب گفت تعبیر خواب اینست که تو به مقام بلندی میرسی و من و مادرت و یازده برادرت به تو تعظیم خواهیم کرد. برادران که این را شنیدند به کینه آنها افزوده شد و تصمیم گرفتند یوسف را بکشند ولی یکی از آنها گفت صلاح نیست دست خود را بخون او آلوده کنیم. پس او را به قافله ای فروختند. این قافله به مصر میرفت و یوسف را به رئیس گارد فرعون بنام فوطیفار فروخت.

تابلویی با مضمون یوسف و همسر فوطیفار
یوسف وجیه بود و زن فوطیفار عاشق او شد ولی چون یوسف در خواست او را رد کرد زن به شوهرش گفت این غلام میخواست بمن تجاوز کند. در نتیجه یوسف به زندان افتاد. در زندان با دو نفر از نوکرهای فرعون آشنا شد که یکی ساقی و دیگری خباز فرعون بودند و بواسطه خطائی بزندان افتاده بوند. این دو نفر در یک شب خواب دیدند و روز بعد خواب خود را برای یوسف تعریف کردند. اولی خواب دیده بود درخت تاکی سه خوشه انگور دارد و او انگورها را در جامی فشرده بدست فرعون میدهد. یوسف میگوید سه خوشه انگور سه روز است. سه روز دیگر فرعون دنبال تو می فرستند و تو را به منصب سابقی که داشتی می گمارد. در آن موقع یاد من کن و از فرعون بخواه مرا از زندان برهاند.
دومی خواب دیده بود سه سبد روی سر دارد و در سبدها طعام برای فرعون میبرد ولی مرغها ریخته طعامها را از روی سرش میخورند. یوسف می گوید سه روز دیگر فرعون دستور میدهد تو را اعدام کنند. خواب این دو تفر عیناً تعبیر میشود، ولی ساقی بعد از آزادی خواهش یوسف و قول خود را فراموش میکند. مدتی بعد اتفاقاً شبی فرعون خواب می بیند در کنار نهری است. هفت گاو فربه از نهر بیرون آمده مشغول چرا میشوند. بعد از آنها هفت گاو لاغر از نهر بیرون آمده و گاوهای فربه را میخورند. فرعون متحیر از خواب بیدار میشود وقتی دوباره بخواب میرود باز خواب می بیند هفت خوشه سبز از زمین روئیده بعد از آنها هفت خوشه خشک از زمین برآمده خوشه های سبز را می خورند.
روز بعد فرعون تعبیر خوابها را از کاهنها میخواهد ولی آنها از تعبیر عاجز میمانند. در این موقع ساقی فرعون یاد خواب خود و خباز در زندان و تعبیر صحیح یوسف افتاده قضایا را برای فرعون نقل میکند. فرعون فرستاده و یوسف را نزد او می آورند و او تعبیر خوابهای خود را از وی میخواهد. یوسف می گوید تعبیر هر دو خواب یکی است: هفت سال خشکی و قحطی در پی هفت سال فراوانی می آید و این خوابها را خداوند فرستاده است تا فرعون قبلاً چاره ای بیندیشد ( تورات-سفر پیدایش باب 37-39-40-41). تعبیر این خوابها باعث ترقی یوسف میشود :« و فرعون به یوسف گفت چونکه خدا کل این امور را بر تو کشف کرده است کسی مانند تو بصیر و حکیم نیست. تو بر خانه من باشی و بفرمان تو تمام قوم من منتظم شوند جز آنکه بر تخت از تو بزرگتر باشم » و فرعون به یوسف گفت « بدانکه ترا بر تمامی زمین مصر گماشتم »(سفر پیدایش باب 41-آیه 39-41).
وقتی سالهای خشکی و قحطی رسیدند بواسطه پیشگیری یوسف و جمع آوری غله در سالهای فراوانی مردم دچار سختی و گرسنگی نشدند، ولی در خارج از مصر مردم قحطی بیداد می کرد وهمین طور در کنعان که یعقوب و خانواده اش در تنگی در آنجا زندگی می کردند.
به این ترتیب یعقوب پسران خود را به مصر فرستاد تا از آنجا گندم تهیه کرده و بیاورند. وقتی در ماموریتی که پدرشان آنها را فرستاده بود به دربار فرعون وارد شدند، یوسف ابتداد خود را به برادارن معرفی نکرد و دستور داد به کنعان برگشته پدر و تمام خانواده و حشم خود را برداشته به مصر بیاورند.


همان مضمون در یک اثر هنری دیگر
بنا بگفته تورات(سفر پیدایش باب 46-آیه 27-28):« جمع نفوس خاندان یعقوب که بمصر آمدند هفتاد نفر بودند». یوسف آنها را در سرزمین جوشن یعنی بین پورت سعید و اسیعلیه امروز جای داد.
با این که مقصود ما در این کتاب شرح تاریخ ملل نیست لیکن برای روشن شدن قضایای بعدی و بدبختیهای ملت یهود ناچار بودیم قضایای بالا را به تفصیل بیاوریم.
اولاد یعقوی 430 سال در مصر ماندند و زیاد شدند ولی هیچوقت نزد مصریان محبوب نبودند. چند قرن بعد در آثار تاریخی اسم ملت یهود بنام عبری ها برده میشود. در موقع ساختمان انبارهای غله برای دو شهر جدید، آنها را به بیگاری می برند که در تورات نیز آمده است: « پس سرکاران برایشان گماشتند تا ایشان را به کارهای دشوار ذلیل سازد و برای فرعون شهرهای خزینه یعنی فیتوم و رعسس را بنا کردند » (سفر خروج باب 1-آیه1). ضمناً برای این که نسل آنها منقرض شود فرعون دستور داد بچه های آنها « اگر پسر باشد او رابکشند و اگر دختر بود زنده بماند ». یکی از این پسرها همان موسی بود که مادرش او را روی بستری از نی بر روی آب رودخانه نیل رها کرد و دختر فرعون او را یافته و بزرگ کرد تا روزی که موسی قوم یهود را از مصر بیرون برد. این واقعه تقریباً 1300 سال قبل از مسیح بوقوع پیوست. سالها یهودیان در راه بودند تا بالاخره به « ارض موعود » رسیدند و مملکت مستقلی تشکیل دادند که بین سلاطین آنها سلیمان و داود معروفند.